داستان های کوتاه نوشته حلما خانمحمدی

دوست مداد آنلاینی عزیز، خانم حلما خانمحمدی کلاس چهارم ده ساله از شهر تهران برای ما، دو داستان کوتاه فرستادند که در ادامه با هم این دو داستان را می خوانیم .

داستان کوتاه خاطرات :

یک روز سرد پاییزی با مامان​، بابا و خواهرم رفتیم خونه مامان بزرگ؛ وقتی رسیدیم اونجا دیدم که عمو ها و عمه هام همه اونجا هستند. خیلی خوشحال شدم؛ داشتیم بازی می کردیم که مامان بزرگ با خوشحالی بهمون گفت بچه ها رفته بودم سر کشو کتاب خونه که یهو دفترچه خاطرات دوران مدرسه ام را پیدا کردم؛ انقدر خوشحال شدم که اصلا یادم رفت برای چی داخل کشو سرک می کشیدم. مادر بزرگ شروع به خواندن دفتر چه خاطراتش کرد وای چه خاطرات قشنگی!  ما بچه ها از شنیدن خاطرات مادر بزرگ کلی لذت بردیم و خندیدم. مادر بزرگ گفت بچه ها چند سالی بود که سراغ دفتر چه خاطراتم نرفته بودم، ولی الان خاطره امروز و پیدا کردن دفتر چه خاطرات رو هم می نویسم.
از اون روز به بعد من هم تصمیم گرفتم که خاطراتم رو از دوران خوش کودکی و مدرسه بنویسم؛ اون شب وقتی به خونه برگشتم سریع رفتم یه گوشه ای نشستم و خاطره خوش خونه ی مادر بزرگ رو نوشتم .
شما هم رویدادهای زندگی تون رو در دفترچه ای ثبت کنید؟

داستنهای کوتاه حلما

داستان کوتاه مهمان کوچک :

یکروز کنار حوض نشسته بودم ناگهان زنگ در به صدا در آمد تعجب کردم؛  آخر قرار نبود کسی به خانه ما بیاید، با ترس ایستادم که ناگهان صدای گرم مادر بزرگ که میگفت: حلما جان! عزیزم! در را باز کن، مرا آرام کرد. با خوشحالی به سوی در رفتم و در را باز کردم. مادر بزرگ پرسید: چرا دیر در را باز کردی؟! با خنده گفتم:آخه مامانم گفته تا مطمئن نشدی که چه کسی پشت در هست، در را باز نکن. وارد خانه خانه شدیم، به مامان بزرگ گفتم وقتی از خواب بیدار شدم مامام و بابا نبودند؟!
مادر بزرگ با خوشحالی پاسخ داد: عزیزم دیگه وقت آمدنه اون میهمان کوچک است،یک روز گذشت تا اینکه مادر بزرگ گفت: حلما جان برو آماده شو.
امروز پدر و مادرت با آن میهمان کوچک می رسن.
با خو​شحالی به سوی اتاقم رفتم اتاقم را تزیین کردم به حمام رفتم و لباس زیبا بر تنم کردم.
ناگهان زنگ در به صدا در آمد  با خوشحالی به سوی در دویدم و در را باز کردم
من خواهر کوچولو و زیبایم حسنا را خیلی دوست دارم. وقتی اون خوابه صدای تلویزیون رو کم می کنم که بیدار نشه و در کارهای خونه به مامان و مادر بزرگم کمک می کنم. 

 

مداد آنلاین از خانم حلما خانمحمدی با​​بت ارسال ​داستانهایش تشکرکرده و موفقیت های بیشتری را برای این عزیز 

آرزو دارد .

 شما می توانید نظرات خود را برای حلما خانمحمدی ارسال کنید ​، و درباره این مطلب دیدگاهی بنویسید .

 

کلید واژه ها
داستان داستان های پند آموز نوجوان
پست قبلی

آموزش پاورپوینت 2013 - جلسه دوازدهم

پست بعدی

درخشش دانش آموزان البرزی در مسابقات بین المللی کاراته

در همین رابطه بخوانید :

درباره این مطلب دیدگاهی بنویسید...

نام :
 
وب سایت :
دیدگاه :
پست الکترونیک :
 
نشانی پست الکترونیک شما نمایش داده نخواهد شد.

  • حسین
    حسین | 1395/10/20 | 19:15:37
    آفرین دختر خوب و با حجاب ان شاالله همیشه موفق باشی
  • خُب معلومه منم دیگه !
    خُب معلومه منم دیگه ! | 1395/10/20 | 19:25:06
    مهم اینه که دست به قلم بشم و شروع کنیم به نوشتن ...
  • میرشفیعی
    میرشفیعی | 1395/10/20 | 23:12:41
    سلام به دختر گلم حلمای عزیز.داستانهای قشنگی نوشتی انشالله تو رو در مدارج عالی ببینیم واین شروع خوبی باشه برای اینکه یک نویسنده ی خوب و با تجربه در سالهای آینده باشی.برات آرزوی موفقیت دارم..
  • عبدالمجید یوسفی نکو
    عبدالمجید یوسفی نکو | 1395/10/21 | 07:41:39
    سلام حلما خانم، خواهرزاده گلم. داستان زیبایی بود. برایت موفقیت های بیشتر آرزو می کنم و شادکامیت را از خدای بزرگ به آرزو خواستارم.