من از تو پول خواستم نه فتوا

قصه ی ، ضرب المثل « من از تو پول خواستم نه فتوا ». با مداد آنلاین همراه باشید.

روزی بود، روزگازی بود، در یکی از روزهای آن روزگار در شهر ولوله ای بر پا بود. عده ای از مردم شهر خودشان را برای سفر حج آماده می کردند . راه مکه دور بود و جز شتر هم وسیله ای برای پیمودن این راه دور وجود نداشت. به همین دلیل مدت سفر طولانی می شد . افراد خانواده، دوستان و بستگان کسانی را که می خواستند به سفر حج بروند، می دانستند که ماه ها باید دوری مسافر خود را تحمل کنند. به همین دلیل، مهمانی های زیادی می دادند. زایر خانه ی خدا و نزدیکانش را دعوت می کردند تا به خوبی از او خداحافظی کنند .
رفتن به سفرحج، آرزوی هر مسلمانی بود، اما هر کس نمی توانست به سفر حج برود . زیرا هم خورد و خوراک چند ماهه هزینه ی زیادی داشت، هم خرج شتربان و کاروان دار و محافظان کاروان کم نبود .

یک شب، ملانصرالدین را به خانه ی یکی از بستگانش دعوت کردند تا در مراسم خداحافظی با کسی که به سفر حج می رفت شرکت کند. در آن مهمانی هر کس چیزی میگفت و سفارش میکرد، اما ملانصرالدین ساکت ساکت بود. در تمام مدت میهمانی، او به فکر بود که هر طور شده پولی به دست بیاورد و به سفر حج برود. اما هر چه فکر می کرد، راهی برای بدست آوردن پول به نظرش نمی رسید .
از میهمانی بیرون آمد، همچنان در فکر بود. داشت به خانه می رسید که به خیال خودش چاره ی کار را پیدا کرد .
زنش در خانه منتظر بازگشت او بود. ملا تا رسید، رو کرد به همسرش و گفت : « زن !زود بلند شو چند دست لباس، مقداری زیادی نان خشک، چند کیسه ماست چکیده، سبزی خشک، خاکشیرو چیزهای دیگر را برای سفر حج لازم است، برای من فراهم کن . »
زن گفت : « خواب دیده ای ؟ خیر باشد ! سفر حج کلی خرج دارد. از کجا می آوری ؟ »
ملا گفت : « تو کارت به این کارها نباشد . فکر همه چیز را کرده ام . فردا پیش حاکم می روم و همه چیز درست می شود . تو کار خودت را بکن . »

فردای آن روز ، ملانصرالدین به دیدن حاکم رفت و پس از سلام و احوال پرسی گفت : « جناب حاکم ! بنده قصد دارم به سفر حج بروم و خانه ی خدا را زیارت کنم .»
حاکم خوشحال شد و گفت : « به به . مبارکه . انشاالله که به سلامت بروید و برگردید . چرا مثل همه ی مسافران مکه قبلا ما را خبردار نکردید تا برای خداحافظی از شما شامی به نزدیکان و دوستان بدهیم ؟ »
ملانصرالدین گفت : « قصد بی ادبی نداشتم . راستش مشکلی دارم که دچار تردید کرده و مطمئن نیستم بتوانم به این سفر بروم . »
حاکم گفت :« انشالله که مشکل رفع می شود . خوب ، نگفتید مشکل شما چیست ؟ »
ملا گفت :« مشکل من این است که برای انجام این سفر پول ندارم و آمده ام تا از شما پولی قرض بگیرم .»
حاکم که انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت ، گفت : «ای بابا ! شما که خودتان وارد هستید و میدانید سفر حج برای کسانی واجب است که از نظر جسمی و مالی توان انجام دادن آن را دارند . با این حساب، سفر حج برای شما که پول هزینه های آن را ندارید واجب نیست . »
ملا که منتظر بود حاکم پول خوبی به او بدهد، از شنیدن جواب حاکم ناراحت شد و گفت : « جناب حاکم من از شما پول خواستم، نه فتوا! »
از آن روز به بعد، هر کس برای گرفتن پولی یا دریافت کمکی به سراغ آشنایی برود و آن آشنا به جای کمک، جواب سر بالا بدهد و سعی کند که کار را با حرف و نصیحت به پایان ببرد، این ضرب المثل را می گوید که : « من از تو پول خواستم، نه فتوا! »  

کلید واژه ها

ضرب المثل

قصه ضرب المثل

ادبیات

اصطلاحات فارسی

نویسنده:

مریم برزویی

پست قبلی

آموزش پاورپوینت 2013 - جلسه نهم

پست بعدی

گالری تصاویر یلدا آنلاین (1)

در همین رابطه بخوانید :

درباره این مطلب دیدگاهی بنویسید...

نام :
 
وب سایت :
دیدگاه :
پست الکترونیک :
 
نشانی پست الکترونیک شما نمایش داده نخواهد شد.